آن مرد!
مشغول وصلهکردن کفش خود بود. وارد شدم، فرمود “این کفش چقدر ارزش دارد؟” گفتم هیچ! فرمود “به خدا قسم این کفشِ کهنه را بیش از حکومت بر شما دوست دارم، مگر آنکه حقی را بهپا دارم و باطلی را از میان بردارم.”
آنگاه بیرون آمد و برای مردم سخنرانی کرد… (خطبه ۳۳)
در سخنرانی چنین حرفهایی میزد:
“هرگز امور مردم بدون «صلاحیت حاکمان» اصلاح نشود. امور حاکمان نیز بدون «استقامت مردم» اصلاح نگردد. پس هنگامی که مردم و حاکمان حق طرفین را ادا کردند… نشانههای «عدالت» استوار گردد… و درنتیجه اوضاع اصلاح گردد و به بقای دولت امید رود.” (خطبه۲۱۶)
منظورش چنین فضایی بود:
“برترین چیزی که مایهی چشمروشنی حاکمان میشود، برپایی «عدالت» در شهرها و ظهور «محبت» مردم جامعه است… و خیرخواهی مردم فراهم نگردد مگر آنگاه که با میل خود گرد زمامداران جمع شوند و دوام حکومت آنان را بر خود سنگین نشمارند…” (نامه۵۳)
برای همین هم به زمامداران زیردستش توصیه میکرد:
“باید محبوبترینِ کارها نزد تو کاری باشد که به «حق» نزدیکتر، در «عدالت» فراگیرتر و «خشنودی مردم» را شاملتر باشد. زیرا خشمِ تودههای مردم خشنودی خواص را از بین میبرد و خشمِ خواص درصورت خشنودبودنِ تودههای مردم اهمیتی ندارد (خطبه۵۳)




